مهدیهمهدیه، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

بهار عمرم

خاله محدثه ی بادکنکی!!!

چند وقت دیگه نی نی خاله محدثه به دنیا میاد. خاله هربار بهت دلشو نشون داده و گفته که نی نی تو دلشه. برات چندتا بادکنک کوچولو خریده بودم که همشو برات باد کردم بعد از چند وقت که بعضیاش ترکید و فقط دو تاش مونده بود که یکیش هنوز باد داشت و اون یکی بادش خالی شده بود. و آشپزخونه مشغول شام درست کردن بودم که دیدم اومدی و گفتی: مامان ببین خاله محدثه رو! دیدم اون بادکنکی که بادش خالی شده و کوچولو شده رو چسبوندی رو دل اونکه باد داشت و میگفتی این مثل خاله محدثه س نی نی داره تو دلش!!! کلی ذوق کردم از اینهمه هوش و ذوق و دقتی که تو داری گل من. کلا تو مقایسه کردنها و پیدا کردن مشابهتها خیلی باهوشی. عاشقتم کوچولوی من ...
8 اسفند 1393

مهدیه عاشق آب بازی!!!

عشق مامان سلام چند روزیه که داریم باهم تمرین میکنیم که دیگه بریم دستشویی و تو مای بیبیمون........!!! آره خلاصه به تو خیلی خوش میگذره چون هر بار که میریم کلی آب بازی میکنی و یه نیم ساعت 45 دقیقه ای به قول خودت تو سوراخ (به دستشویی میگی سوراخ،که حتی چقدرم در وصفش شعر ساختیم و هربار میخونیم) می مونی. اصلا کافیه یه استکان آب دستت باشه،با همون کلی مشغول میشی و تمام سرتاپاتو باهاش خیس میکنی و دوباره به بهونه تشنگی میای و اب میخوای و.....! قربون این دنیای کوچولو و دلخوشیهای کوچولوت برم من، فرشته کوچولوی مامان! ...
7 اسفند 1393

مشکل مهدیه خانوم با آقای خواب!!!

گل دخترمامان سلام میخوام امشب درمورد نحوه خوابیدنت برات بگم囧 شبا موقع خواب به هر چیزی متوصل میشی برای نخوابیدن!مثلا هرچی بهت میگم قبل از خواب که گرسنته میگی نه,اما تا میریم تو تخت و مشغول مما(ماساژ مخصوص مهدیه خانوم!!!) میشم یهوو میگی گشنمه!!! یا صدبار میگی تشنمه تا بلند شی و لیوان آبو خالی کنی و من مجبور بشم برم تو آشپزخونه تا برات آب بیارم و تو هم دنبالم از تو تخت بپری بیرون! یا یهو دلت هوس یه چیزی میکنه و...... نمیدونم مشکل تو با خواب دقیقا چیه اما من که خیلی دوستش دارم:-)!!!
21 بهمن 1393

بدون عنوان

خدایا کمکم کن که امانتی که از تو در دست من هست رو خدشه دار نکنم، روحشو آزار ندم و مادر خوبی براش باشم. بتونم تو رو بهش نشون بدم و دخترم رو با تو دوست کنم. خودت مواظبش باش. و به من توان وصبر بده.
20 بهمن 1393

بدون عنوان

زنده بودن و زندگی کردن بعضی وقتا خیلی سخته!! اما وجود گرمی بخش تو منو امیدوار میکنه به بودن و بهم انرژی میده برای ادامه دادن. ...
20 بهمن 1393

بدون عنوان

مجبورم که مطالبی رو که تو وبلاگ قبلی برات نوشته بودم رو خورد خورد اینجا وارد کنم،شایذ یه خورده بی نظمی ایجاد بشه تو زمان مطالب اما بهتر از ننوشتنشه! یادمه که خیلی زود راه افتادی حدودای 10-11 ماهگیت بود، یه موش کوچولو که دست میگرفت به در و دیوار و بلند میشد و چند قدم که تلو تلو زنون راه میرفت پقققی میخورد زمین به قول بابا علی پلقچه میشدی رو زمین!!! خیلی زود شروع به حرف زدن کردی یادمه تو11 ماهگیت بود که اولین کلمه تو گفتی و اونم "زررررررررررد" بود!!!(با همین کشیدگی!) بعد گفتی "سبببببببببببببببببببببز"!!!! وااای نمیدونی چقدر خوردنی میشدی وقتی این دو تا کلمه رو میگفتی تازه دو تا دندون دراورده بودی و دماغ...
20 بهمن 1393

ادامه ماجراهای مهدیه موشی و صندلی!!!

امروز مامانی برای اولین بار داشت سوسیس درست میکرد و مشغول بود، سرم به کار خودم گرم بود که یهوووو دیدم شما موشی خانم به کمک صندلیت دستتو رسوندی به آبسرد کن یخچالو....... بعععله از سر آستینت تا خود نوک پاچه شلوارت(یا به قولی تنبونت!!!عاشق واژه ی تنبونی و وقتی میگم تنبون کلی میخندی! ) خیس آب شده بود اونم چی آب یخ!!! به به!!! یه موش سرما خورده تو چله زمستون حالام تبدیل شده به یه موش آب کشیده!!! تا اومدم طرفت سریع دستای کوچولوتو به علامت ایست گرفتی جلوی منو گفتی: نه نه نه چیزی نیس عزیزم دارم یه خورده فقط آب بازی میکنم(همچین خوشمزه واسه من دلیل می آوردی که دلم نیومد نذارم به خرابکاریت ادامه بدی پس یه چند دقیقه ای بیخیال شدم  ...
20 بهمن 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار عمرم می باشد